![]() |
![]() |
|
|
زندگی توی خوابگاه باروزهای گرم وطولاني كه اگر هم تعطيل باشه آدم ديوونه ميشه ما از صبح تا شب مثل آدم هاي افسرده گوشه خوابگاه نشستيم بازم خدا رو شكر كه اين تلويزيون هست ومارو سرگرم ميكنه وگرنه توي اين ساختمون شش طبقه هيچ سرگرمي ديگه اي برامون وجود نداره هميشه هم كه نميشه خوند ونوشت آدم خسته ميشه ديگه نميدونم تا چند روز ديگه تهرانم اما حسابي افسرده و خسته شدم روزها خيلي برام تكراري شده واينكه هميشه از برنامه ريزي كه براي خودم ميكنم عقب ترم اونقدر كه تصميم ميگيرم همه كارامو متوقف كنم و بذارم همه چيز همينطور كه ميخواد پيش بره اينطوري شايد ديگه عذاب وجدان نداشته باشم شايد به اين دليل باشه كه من هيچ وقت برنامه ريزي درستي ندارم يا اينكه نميشه درست پيش رفت به قول يكي از استادهاي قبلي مون بهترين انگيزه ميتونه بي انگيزگي باشه نبايد زياد همه چيز رو سخت گرفت توي اين سوئيت فقط ما سه نفريم زياد كسي پيشمون نمياد شايد به خاطراينكه بيشتر بچه ها خوابگاه نيستن دشمن هم كه رفت يه خوابگاه ديگه يعني اينكه ما نامردي كرديم ورفتيم پيش مسئول خوابگامون گفتيم دوست نداريم اين خانم پيشمون باشه ما ازش ميترسيم اونام گفتن خوابگاشو عوض ميكنيم دشمن كه قصد نداشت حالاحالاها از اينجا بره (انگار تازه چندتا آدم ساده پيدا كرده بود)دركمال ناباوري وسايلشو جمع كرد ورفت اون يكي خوابگاه به ماهم گفت داره براي هميشه از زندگي خوابگاهي خداحافظي ميكنه وخونه گرفته بيچاره خبر نداشت ما ميدونيم ميخواد بره كجا اون رفت وهمون شب هم من رفتم خونه اونجا هم بچه خواهرم كه پنج سالشه بهم گير داه بود كه خاله برام نقاشي بكش حالا چي ميخواست براش بكشم :همه حيوون هاي جنگل من كه از بچگي اصلا نقاشيم خوب نبود خواستم سر كارش بذارم كه بذاربراي يه وقت ديگه اما نميشد از دستش فرار كرد شروع كردم به كشيدن شير جنگل ،پلنگ،گوزن كرگدن زرافه خرس... اما همشون يه شكل داشتن وخواهرزادم گفت همه اين ها كه شدن گربه .
چند روز خونه بودم وقتي برگشتم ديدم اتفاقاي جديدي افتاده مسئول هايخوابگاه اولتيماتوم دادن تا روز شنبه همه بايد اين خوابگاه رو ترك كنن وبرن خوابگاه قبلي مابايد بريم پيش دشمن زندگي كنيم همه كارامون بيفايده بود انگار همه چيز دست به دست هم داده تاما و دشمن با هم ودركنار هم زندگي كنيم .نمي دونم بيچاره حالا كه ما رو ببينه با اون دروغي كه بهمون گفته دوباره چي سرهم مي كنه به ما ميگه حتما غافلگير ميشه شايد هم خوشحال بشه از اون بعيد نيست ما دوباره ميريم خوابگاه قبلي تا پيش سوسك هاي وحشتناك پيش دشمنواون سقف هاي شكاف برداشتش زندگي كنيم زندگي آروم وبدون دردسر به ما نمياد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 12:15 توسط آرامیس |
|
|
تابستون داره با روزهای بلندش میگذره وهرروز تکراردیروز بدون هیچ هدفی که داشته باشم هدف هم باشد حوصله وشرایطش نیست این روزها احساس خوبی ندارم از اینکه تابستون داره تموم میشه بدون اینکه به اون چیزهایی که براشون برنامه ریزی کرده بودم عمل کنم دوست دارم زودتر تابستون تموم بشه خوابگاه تابستونی بیشتر از اونکه مفید باشه ضرر داره شاید امسال اینطور شد یا از شانس مابود من اولین سالی بود که تابستون توی خوابگام برای مدت دو ماه اما همش به بطالت گذشت اول تابستون که مارو سرگردون کردن که خوابگاه میدن یانه تا 16 تیرماه تا این مدت استرس موندن یا رفتن رو داشتم اما بلاخره موندیم هنوز 2هفته نشده بود که اومدن گفتن باید اینجارو ترک کنید نیاز به تعمیر داره دوباره استرس ،2هفته هم اینطوری گذشت با اعتراض وتحصن که خوابگاه رو ترک نمی کنیم اما مجبور شدیم بیام این یکی خوابگاه تازه باید دوباره وسیله جمع میکردیم چی ببریم چی نبریم اصلا تا چه مدت ما اونجاییم هم اتاقی چی میشه واز همه مهمتر اوضاع به هم ریخته خوابگاه گرمای خوابگاه بدون هیچ وسیله گرم کننده ای واقعا حوصله هر کاری رو از آدم میگیره نه میتونی بخوابی نه میتونی بخونی نه میتونی بنویسی احساسی ا ز بیحالی وافسردگی نتیجه شرایط خوابگاه تابستونیه هر گونه احساس فعال بودن توی این گرمای شدید وهوای دم کرده اتاق از آدم گرفته میشه بچه هایی که به خاطر کار پایان نامه موندن بیشتر عصبی شدن چون که همه وقتشون توی این استرس رفت وآمد وعوض کردن خوابگاه گذشت و انگار موندشون بیفایده بوده ازهمه بدتر اینکه هم اتاقی کیه بچه های کارشناسی ارشد ودکترا باهم توی یک اتاق 5نفره هستند توی اتاقی که کارشناسی وارشد یا دکترا باهم هستند کارشناسی ها میخوان صدای ظبطشون بلند باشه آهنگ شاد گوش بدن دوستاشونو مهمون کنن و خوشحال باشن اما بچه های ارشد ودکترا یک عده دانشجویه افسرده که حوصله هیچ کدوم از این کار رو ندارن وقتشم ندارن وکلی کار علمی انجام نشده مونده رو دستشون کلی حساب باز کردن روی تابستون و وقت آزادی که دارن اما با این شرایط با این گرمایی که توش نمیشه نفس کشید و هم اتاقی کارشناسی که بالاخره اونام حقی توی اتاق دارن واقعا کارا خوب پیش نمیره تابستون کلاس نداری و3ماه وقت آزاد اما اگه شرایط اینطوری باشه خواهی نخواهی به چیزی نمی رسی و وقتت تلف میشه با اینکه فکر میکردم خوابگاه توی تابستون آرومتره خلوت تره اما برعکس شد و همه چی به هم ریخت |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:41 توسط آرامیس |
|
|
دیروز از روزهای خیلی خسته کننده بر ام بود ساعت چهار بعد از ظهر خسته و کوفته رسیدم خوابگاه
رفتم طبقه ۶ جایی که تازه اتاقمون شده رفتم توی سوییت اما دوستام نبودن احساس ترس اومد سراغم تلوزیون روشن بود و یک صندلی پشت در اتاق بود در رو هل دادم و رفتم تو رادیو روشن کردم ودراز کشیدم با اینکه به شدت خوابم میومد اما از ترس خوابم نبرد در اتاقو قفل کردم وحتی جرات نکردم برم آب بخورم بعد از یک ساعت در سوییت باز شد ومن دیدم کی اومد تو بیشتر ترسیدم با خودم حرف میزدم که چقدر من بد شانسم که با ...هم سوییتی هستم اینکه معلوم نیست از کجا اومده ودیگه هم درسش تموم شده یک دفعه اومد روبروم وگفت قراره بهش خوابگاه ندن اما دروغ میگفت من هم با رنگ پریده گفتم میخوام برم پایین کار دارم به دوستم زنگ زدم اونم گفت تا یک ساعت دیگه نمیاد اما من تو نماز خونه منتظرش باشم وقتی رسید بهم زنگ می زنه تا باهم بالا بریم یک ساعت دیگه دو نفری توی اتاق بودیم رفتیم یه غذایی به عنوان ناهار درست کردیم اون یکی دوستمونم اومد کلی در مورد دشمن (همون دختری که ازش میترسیم)حرف زدیم اما میدونیم که کاری نمیشه کرد اینجا مسئولاش معلوم نیست روی چه حسابی خوابگاه میدن یکی که درسش تموم شده هنوز باید اینجا باشه بااینکه کلی دردسر برای بقیه داره هرچی هم اعتراض کنی انگار نه انگار ... شب هم دوباره دونفرمون تاصبح بیدار بودیم وبا کوچکترین صدایی از جا می پردیم با صدای گربه پرنده صدای در ... میدونم همچنان پیش ما میمونه وما باید از ترس بمیریم البته ما ترسو نیستیم اون خیلی ترسناکه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:56 توسط آرامیس |
|
|
اصطلاح شب های امتحان را اگر دانشجویه خوابگاهی باشی خوب درک میکنی شب هایی که با استرس
برایت میگذرد ناگهان با جزوه یا کتاب جدید روبرو میشوی که باید از اول ترم تهیه می کردی وتو دقیقه ۹۰ به فکر افتاده ای و تازه همین امروز به آن دسترسی پیدا کرده ای فردایش هم با یک استاد سخت گیر امتحان داری شب امتحان با مطالب جدید روبرو می شوی در حین خواندن مدام به خودت بد وبیراه میگویی که چرا از اول ترم به فکرش نبوده ای توی این شب ها تصمیمات جدی گرفته می شود برای ترم بد که این شریط تکرار نشود اما به قول شاعر : توبه کردم که دگر می مخورم به جز امشب وفرداشب وشب های دگر هم یعنی این که این روند دقیقا هشت ترم ادامه دارد خواسته یا نا خواسته توی این شب ها با قیا فه هایی روبرو میشوی که چهره شان پر از خستگی و خواب است چقدر توی این ایام مفهوم خواب شیرین درک میشود .اگر هم اتاقی شما گفت فقط یک ربع می خوابد وشما او را بیدار کنید این یک ربع میتواند تا ۴ ساعت هم ادامه داشته باشد وشما وظیفه داری هر یک ربع از او بخواهید بیدار شود اگر خوابگاهی باشی توی این شب ها با افرادی روبرو میشوی که به در ودیوار وزمین چسبیده اند ودارند تند تند درس می خوانند عده ای هم کف کریدر ملحفه ای پهن می کنند همان جا درس می خوانند می خوابند غذا می خورند وتصویر واقعی از یک دانشجویه خوابگاهی بدبخت را نشان می دهند هر جا که بشود اندکی سکوت وآرمش پیدا کرد می تواند به عنوان مکان مطالعه در نظر گرفته شود از جمله این مکان ها میتوان به راه پله ها کریدرها اتاق تلویزیون نماز خانه با هر گوشه دنجی که مخصوص هر خوابگاهی است مثلا توی خوابگاه ما پشت در آسانسور میتواند مکان مناسبی برای مطالعه باشد خوشبخت ترین وشاد ترین دانشجو توی این شب ها کسی است که فردا امتحان نداردچقدر به دیگران لبخند شادمانی می زند ودر پی این است تا یک نفر را اغفال کند از درس خواندن بیاندازد تا با او حرف بزند یا بهتر بگوییم با او غیبت دیگران را بکند توی این ایام دزدی هم زیاد اتفاق می افتدالبته نه از نوع جدی اش بلکه به صورت مصلحتی یا بنا به شرایط مجبور می شوی این کار را انجام بدهی مثلا لیوان هم اتاقی ات را ببری بیرون اتاق صندلی اتاق مطالعه رابرداری برای اتاقتان صبح که خیلی عجله داری از کفش ولباس هم اتاقی ات استفاده کنی یا از خوردنی های توی یخچال لذت ببری وهمه این کارها یواشکی صورت می گرد :یعنی یک نوع دزدی پنهان مهر با نترین افراد توی این شب ها کسانی هستند که چای دم می کنند واز دوستان خود می خواهند برای استراحت چای صرف کنند اگر شناخت چندانی از استاد مورد نظرت نداری می توانی چند تا ترم بالایی استرسی پیدا کنی واگه از شانس بد تو اونها نمره خوبی ازش نگرفته باشن حسابی بهت انرژی منفی می دن تا جاییکه همون یک شب هم درس نخونی حتی اگه دفعه اولی باشه که داری امتحان فردا رو میخونی هر کی از پیشت رد میشه نصیحتت میکنه اینقدر درس نخون یا بهت می گه... توی این شب ها یک عده آدم هم پیدا میشن که خیلی خوشحالن وهیچی براشون مهم نیست حتی اگر یک بار هم مطالب امتحان رو نخونده باشن باز هم عین خیالشون نیست سر صدا میکنن اکیپی دور هم جمع میشن می گن ومی خندن وبقیه رو اذیت می کنن این ها اضافی ترین موجودات خوابگاه توی شب های امتحان هستند زمانی که می خواهی بری سر جلسه از همه دوستانت عاجزانه می خواهی برات دعا کنن (از همه یک به یک) یادمون باشه از خود گذشتگی نداشتن توقع تشکر وقدردانی ندادن استرس و ایجاد آرامش و خیلی کارهای خوب میتونه هم برای شما وهم برای هم اتاقی شما مفید وآموزنده باشه وپر از خاطرات قشنگ که هیچ وقت فراموش نمیشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:35 توسط آرامیس |
|
|
یک ترم گذشت با همه دغدغه ها نگرانی ها شیرینی ها و تلخی هایش ترم یک ترمی نا آشنا که تازه
متوجه میشوی رشته تو ازت چی میخواد ترمی را گذارندیم با دکتر قائدی وکلاس های خوب وبه یاد ماندنی فلسفه که همیشه بحث های خوبی در راجع به فلسفه میشد ودکتر خوب به ما یاد دادن چطور فکر کنیم بیاندیشیم آزاد ورها از هر قید وبند ترمی را گذراندیم با دکتر فرزاد استادی که جلسه اول با ترس سر کلاسش حاضر شدیم آنقدر گفته بودن فرزاد سخت گیر است که ما فکر نمی کردیم حتی لبخند بزند اما استاد سخت گیر ومنضبط ما که مثل معلم های ریاضی سخت گیر قدیمی بود خیلی مهربان بود گاهی از خاطرات تحصیلش برایمان می گفت وما از صحبت هایش لذت میبردیم در کل احساس کردم با استاد بزرگی درس را گذارندیم ترمی را گذارندیم با دکتر عطاران که استاد دیگرمان از او به عنوان یک کتاب با محتوایی دلنشین لطیف و پر احساس یاد کرد کلاسی که ما در آن یاد گرفتیم قبل از انجام هر کاری اعتماد به نفس داشته باشیم خوب سوال کنیم وهر جا اشکالی پیش آمد ازاستاد سوال کنیم بدون ترس اگرچه ما درس عملی داشتیم اما نکات دیگری را یاد گرفتیم ترمی را گذراندیم با دکتر عباسی توی این کلاس هم بحث های خوبی شد بچه ها سمینارهای خوبی ا رائه دادن کلاسی که همیشه تا ساعت ۱۰:۳۰ طول میکشید ما خسته بیرون می آمدیم ومی دیدیم دکتر عطاران منتظر ما ایستاده تا کلاس بعدی شروع شود ترمی را گذراندیم با استاد پر ازهیجان احساس و سر زندگی دکتر حسین نژاد کلاسی که در آن از روابط خشک و رسمی استاد دانشجو خبری نبود جملات زیبای که می گفتن وما همیشه گوشه کنار جزوه مان یادداشت میکردیم اگر چهار ساعت پشت سر هم توی این کلاس می نشستی اصلا احساس خستگی نمی کردی تر می را گذارندیم با همکلاسی های خوبمان انصاری که هیچ وقت نمی آمد واگر هم بود ناراحت بود ونگران همیشه کلی حرف برای گفتن داشت واز تجربیاتش در تدریس برایمان با لهجه شیرینش حرف میزد وگاهی به ما مدام انرژی منفی می داد با رفیعی که همیشه میداند وصادقی که همیشه نمی داند و ولد وند متین وآرام در جمع کلاس فقط من دبیر نبودم امیدوارم ترم های دیگر پر از تجربه های خوب برایم باشد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:11 توسط آرامیس |
|
|
بالاخره امتحانا تموم شد وما نمره یکی از امتحانا رو فهمیدیم استاد که خیلی سخت گیر بود نمره های
جالبی به ما نداده بود وما اعتراض داشتیم اما ترسیدیم اگه اعتراض کنیم همین نمره هم از دستمون بره اونوقت دیگه به معنی واقعی بدبخت می شدیم تازه ازشم تشکر کردیم (مجبور بودیم)اینم از سیستم آموزشی که همیشه داد میزنن باید رابطه دوستانه بین استاد و شاگرد باشه اما در عمل همه از انتقاد میترسن از صمیمیت می ترسن حتی اساتیدی با این همه معلومات وسواد البته نمی گم استاد ما آدم خوبی نیست اتفاقا خیلی دوست داشتنی ولطیف باما برخورد میکرد و روش تدریس خوبی داشت اما بعد از امتحان تغییر رویه داد وما وقتی از دور می بینیمش می لرزیم و استاد عزیزمون اینو درک نمیکنه اما دیگه یاد گرفتم هیچ وقت پیش هیچ استادی نگم امتحان سخت بود البته من نمره ام بد نشد ولی وقتی از پنج نفر دو نفر بیافتن معلوم میشه امتحان سخت بوده در هر صورت مدیر گروه به ما گفت خوشحال باشید از این استاد نمره تون این شده چون عده کمی میتونن درسشو پاس کنن شاید هم ما یاد گرفتیم وقتی نمره کم میگیریم بگیم استاد نمره نداد ولی زمانی که نمره خوب میگیریم مگیم خودمون تلاش کردیم و نمره خوب گرفتیم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 13:49 توسط آرامیس |
|
|
تازه امتحان تموم شده و بلا خره گذاشتن مابیاییم توی سایت این چند روز به خاطر امتحان یک سری
دانشجو که از این دانشگاه هم نیستن مارو توی سایت راه نمیدادن امتحان خیلی مفهومی بود وباید خیلی حواستو جمع میکردی تا بتونی خوب جواب بدی در کل من نه خیلی خوب دادم ونه خیلی بد دیشب توی خوابگاه ما دردسری داشتیم با سوسک هایی که هر لحظه از در ودیوار می دویدند یا یک دسته ترسناک ترشون پرواز میکردن من و صاددقی بیچاره نشسته بودیم وسط سوییت تا درس بخونیم اونم مهم ترین امتحانمون اما مگه میشد یا بچه ها شلوغ میکردن یا اینکه هر چند دقیقه یکبار به خاطر سوسک ها باید فرار میکردیم یا جیغ میزدیم بچه های دیگه هم همینطور یک سوسک رو پای یکی ازبچه ها چسبیده بود و اونم با جیغ های بنفشی که میکشید مارو استرسی کرد هر چی فرمول حفظ کرده بودیم یادمون رفت تصمیم گرفتیم بریم اتاق صادقی درس بخونیم اما بچه های اتاقشون دیشب امتحان نداشتن واین یعنی اینکه ما توی اون اتاق هم نتونستیم درس بخونیم اتاق ما هم نمیشد درس خوندبچه ها خیلی حرف میزدند من وصادقی آخر سر دوتا صندلی کج و نصفه شکسته برداشتیم وتوی کریدر نشستیم تا درس بخونیم از شوفاژ هم به عنوان میز مطالعه استفاده میکردیم اما دیگه ساعت دو نصف شب بود وصادقیه مهربون خوابش میومداما من تا ساعت چهار بیدار بودم صبح هم ۶:۳۰ به زور بیدار شدم امیدوارم با این وضعی که ما درس خوندیم نمره هامون خوب بشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:40 توسط آرامیس |
|
|
امروز خیلی ترسیدم هنوزم توی شوکم
ساعت ۹:۳۰ آماده شدم که بیام دانشگاه تا از استادمون جند تا اشکال بپرسم سوار اسانسور شدم نمیدونم طبقه چندم بودم که یکدفعه اسانسور خاموش شد تاریک تاریک بود یک لحظه احساس کردم نمی تونم نفس بکشم محکم به در کوبیدم تا بالاخره صدامو شنیدن اما انگار براشون اصلا مهم نبود که من دارم خفه میشم به دوستم زنگ زدم خوشبختانه هنوز زیاد از خوابگاه دور نشده بود تا زمانی که دوستم اومد من نیم ساعتی میشد که داخل اسانسور گیر کرده بودم نگهبان ها معلوم نبود دارن چیکار میکنن مجبور شدم به یکی از استادا زنگ بزنم وبگم اون یه فکری به حالم بکنه شنیدن صدای دکتر به من آرامش داد گفت که نترسم والان آتشنشانی رو خبر میکنه وبه مسئولهای دانشگاه هم خبر میده خیلی شانس آوردم که گوشیم همرام بود وگرنه جدا می مردم منی که همش یادم میره گوشیمو بردارم وخیلی حواس پرتم این دفعه گوشی همرام بود هر چی بیشتر طول میکشید احساس می کردم واقعا دارم می میرم شروع کردم از خدا کمک خواستم خیلی سخت نفس می کشیدم فکر کردم اگر همین ا لان خفه شم ... به دوستم زنگ زدم اونم داشت به من آرامش میداد اما دیگه نفس کشیدن برام سخت بوددو ساعتی گذشت تا مامورای آتشنشانی اومدن ظاهرا توی ترافیک گیر کرده بودن من که دیگه حتی دستام نمی تونست گوشی رو نگه داره می خواستم بنویسم که از همه آدم هاییکه ازدست من ناراحتن میخوام منو ببخشن استادمون پشت سر هم برام زنگ میزد دوستم همینطور کارشناس گروه وچند نفر دیگه هم باهام تماس گرفتن نتوستم خونه زنگ بزنم چون مطمئن بودم اونها قبل از من از ترس سکته میکنن مثل شبی شده بود که توی خوابگاه دانشگاه اصفهان آتیش سوزی شده بود وهمه داشتن از ترس میمردن البته اونجا همه باهم بودن واینجامن تنهایی بودم گوشیم تند تند خاموش میشد یادم رفته بود چطوری باید روشن کنم کم کم یک روزنه باز کردن تا من نفس بکشم بعد از دو ساعت ونیم در عین ناباوری بعد از چند بار نزدیک شدن به مرگ در اسانسور باز شد ومن از ته دل از خدا تشکر کردم دوستمو بغل کرد م ازش تشکر کردم که به خاطر من از کلاسش زده بود وچقدر نگر انم بوده از استادمون وکارشناس گروه هم تشکر کردم باورم نمی شد اما بیرون از اسانسور بودم وداشتم راحت نفس میکشیدم الان قدر نفس کشیدن را بهتر می فهمم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:49 توسط آرامیس |
|
|
امروز صبح با دکتر عطاران کلاس داشتیم وقرار بود من یک تحلیل در مورد خوابگاه ارایه بدم از مسائلی که
توی خوابگاه پیش میاد آدم هایی که باهاشون برخورد میکنیم شیوه های یاد گیری ومسائل دیگه سعی کردم از بیشتر تجربه هایی که داشتم توضیح بدم استاد پیشنهاد دادند که بیشتر روی این موضوع کا ر کنم . امروز در واقع آخرین روز از ترم اول بود که ما کلاس داشتیم به همین زودی یک ترم تمام شد وامتحانات پایان ترم ومسائلی که توی روزهای امتحان اتفاق می افته این روزها همه دانشجوها استرس امتحان دارند بخصوص بچه خوابگاهی ها بعد یک ترم وقت گذرونی حالا نمیشه واقعا جبران کرد اما امیدوارم که همه توی امتحاناشون موفق باشند . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 15:41 توسط آرامیس |
|
|
امروز روز خوبی برایم بود یکی از دوستانم رو بعد از یک سال دیدم خیلی خوشحال شدم هرچند
هردوتامون نشون ندادیم که زیاد خوشحالیم دوستم امسال رتبه اش خیلی برای ارشد خوب شده ومطمئنم که سال بعد توی یکی از دانشگاههای عالی تحصیل میکنه . کمی از گذشته ها صحبت کردیم از دوره کارشناسی روزهایی که همش با شیطونی گذشت روزهای که هیچ دغدغه ای نداشتیم وبا خیال راحت به همه چیز نگاه میکردیم اما زود تموم شد توی ارشد نمیشه زیاد خوشحال بود درس برات مهم میشه وکارهایی که باید انجام بدی زیاد هستند دوستای دیگه من هم رتبه های خوبی آوردن وامیدوارم همیشه موفق باشند تکرارخاطرات گذشته هم خوبه وهم بد از اینکه روزهای زیادی رو از دست دادیم بدون اینکه کار خاصی ا نجام بدیم بدون اینکه برای خودمون مفید باشیم از این جهت که خودمون رو سرزنش میکنیم و به خودمون انرژی منفی میدیم اما میتونه خوب باشه وروزهای قشنگی به یادمون بیاد که دیگه تکرارنمیشه روزهای آسودگی خیال روزهای خنده وشادی یاد دوستای خوبی مثل سمیه شکوفه و...افتادیم با کارهای بامزه ای که انجام میدادند ... با دوستم ناهار خوردیم بعدهم اون توی ترجمه یک متن کمکم کرد وخداحافظی کردیم دوستدارم همیشه خوشبخت وشاد باشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:41 توسط آرامیس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
جهانی شدن آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|